L'horizon imprenable

شاید بشه تاحدودی برای کلمات معادل پیدا کرد... ولی انتقال دادن حس جملات خیلی کار سختیه!و وقتی نوبت به ترجمه ی یک فرهنگ به فرهنگ دیگه می رسه ، یعنی ترجمه ی یک طرز تفکر خاص به دیگری!و اونوقت اگه یک مترجم عاشق نباشی جا میزنی!




دیروز حدود یک ساعت وقت گذاشتم و تازه فهمیدم توضیح دادن راجع به چند ضرب المثل ساده ی فارسی چقدر کار مشکل و در عین حال لذت بخشیه! وقتی میبینی اجدادت چقدر شیرین سخن و نکته سنج بودن اعتماد به نفس پیدا میکنی... باید از این گنجینه استفاده کرد تا ارزشش حفظ بشه ... و هیچ عذری هم برای عدم اشنایی با فرهنگ و امثال شیرین فارسی از کسی پذیرفته نیست حتی اگر سالها دور از وطنش بوده باشه!



......
دلم میخواست در مورد زندگی بنویسم وبازم از بهار!!ولی نمیدونم چرا بحث به ترجمه کشیده شد!یه درس خوب گرفتم که مربوط میشه به طعم زندگی ، که قبلا فکر میکردم تلخه...


اگر شیرین کام باشی، میشه چای تلخ رو بی قند سر کشیدو لذت برد...

 

کلیه حقوق این اثر برای آقای بهزاد رحمتی و این وبلاگ محفوظ است

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

 

تا یه رهگذر می یاد اشکامو پنهون می کنم
همه ادما رو با ترانه مهمون میکنم
بذا خیس بشه نگام توی بهار چشم تو
وقتی اسم تو می یاد هوای بارون میکنم

نوشته شده در جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۳ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|



از کجا شروع کنم که تو هم باشی؟
ازبهار چشمانت که بیدارم کرد؟
یا
زمستان گونه های یخی ام که تو را خواباند؟

از چه شروع کنم که تو هم باشی؟
از همین بالها که تو روی شانه هایم گذاشتی؟
یا از رد پایم که روی وجدانت ماند؟

از که شروع کنم که تو هم باشی؟
از تو
یا من؟

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۳ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|



خدایا یاریم کن تا تب ارمانهایم جوانیم را نسوزاند

خدایا مرا از شر ذربین ها برهان تا هر چیزو هر کس را همانقدر که هست باور کنم
زبانم را گستاخ تر کن تا به سوگواریه سخن حقی که در گلویم مرده ، ننشینم
به من خودداری عطا کن تا اتش خشمم گلستان بخشش باشد و سینه ام قبرستان خواهش
خدایا کمکم کن ایینه ی تو باشم نه دگران

دستم را بگیرتا هیچگاه ارزوی برگشتن ازراه رفته را نکنم
پایم را ببند که به بیراه ی خودخواهی و جهل نروم
زبانم را بدوز تا حماقت نکنم
چشمم را بگیر که جز تو نبینم



و اگر در دستان من قدرت رساندن نیست... مرا از توهم توانستن بیدار کن.


امین یا رب العالمین.

نوشته شده در شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۳ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

 


می دونم که توی راهی
پشت دشتای سیاهی
عید می یاد با سبزه چشمات
رو لبات یه تنگ ماهی


می دونم به خاطرت هست
ته یه کوچه ی بن بست
یه نفر منتظرت بود
یه نفر منتظرت هست

کلیه حقوق این اثر برای این وبلاگ و وبسایت عکس بلاگ محفوظ است

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۳ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


عاشق و اشفته بودم .. به کسی نگفته بودم
لب پنجره برای ...............دیدن تو رفته بودم

ساعتم گفت : دیگه دیره!..نکنه خوابت بگیره!
...یار بیاد گم کنه راه و....تو دل این شب تیره!

اینه گفت با ناامیدی... : تازگی خودت رو دیدی؟
اون دیگه بر نمی گرده... خودتم به این رسیدی!

جیرجیرک خوند که دوباره... : خدا اون روزو نیاره
ماه و میدن .. به شبی که ...لااقل ستاره داره!

قاب عکس سرش رو کج کرد...
گریه ... خودکار و فلج کرد...
شونه دست کشید رو غم هام
دلخوشی با اینه لج کرد............

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۳ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

نوشته بودی که :

...یادمه یه بار به من گفتی ادم وقتی انگیزه کم میاره لازمه خودشو با یه چیزی گول بزنه . اون موقع این حرف به دلم نشست چون چاره ای جز اینکار نداشتم اما حالا بهت میگم این کار شاید بهترین کار به نظر بیاد اما درست ترین کار نیست
درست ترین کار پذیرش حقیقته با تمام تلخیهاش . این که بذاری تیغ اون حادثه انقدر روحتو بتراشه که صیقلی بشه . ائینه بشه .
همیشه به من میگفتی برای علاقمند شدن و ابراز محبت باید ارزش طرف رو سنجید . حالا چی شده ؟ به خودت که رسیده یادت رفته؟
همیشه میگفتی هیچوقت دلت واسه ادمای حقیر نسوزه چون حتی ارزش ترحم هم ندارن .
همیشه میگفتی ادمی که غرور نداره هیچی نداره .
همیشه میگفتی از هرکس باید همونقدر انتظار داشته باشی که هست .
اینجوری راحتتر میشه زندگی کرد .
همیشه میگفتی تو این دوره زمونه ادم نباید به هیچکس اعتماد کنه .
میگفتی از محبتی که دلیلش رو ندونم میترسم و اونو نمی پذیرم .

میبینی چه شاگرد خوبی بودم . هرچی بهم گفتی یادم مونده .
بهت میگم بترس از روزی که همه چیز انقدر خوب و اروم نباشه .
میگی اگه اینجوری باشه ادم دیگه نمیتونه زندگی کنه اما از صدات میخونم که میفهمی چی دارم بهت میگم . خوب هم میفهمی فقط نمیدونم داری خودتو پشت چی پنهان میکنی ....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



مروارید عزیزم بخشی از پستی که پاک کردی رو گذاشتم
ادامه ی نامه ی قشنگت رو ننوشتم چون نمیخوام شیرینی واژه هاتو با کسی قسمت کنم
نمی تونم چیزی در جوابت بگم جز این که




من گم شده ام !
ماههاست در غیاب تو
ان روزها که عیدی و دریا بهانه شد...تا تو دمی وسوسه ات را بغل کنی....
من سوختم در تب یک مرگ جانگداز
در سوز یک خبر
درشعله های راز
بر پیکرم هنوز
رخت سیاه اوست
دیگر نکن گله
دیوانه گشته دوست!!


نوشته شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۳ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

چند روز پیش یکی از قشنگترین صحنه های زندگیمو دیدم
یه پروانه میون گلای گل فروشی
داشت برای خودش پرواز میکرد.....طوری بالا پایین می پریدکه معلوم بود داره از خوشحالی می رقصه .......از پشت ویترین وایسادم به تماشا

خیلی برام جالب بود که بدونم از کجا پیداش شده


نمی شه با واژه ها توصیف کرد که چقدر این منظره ی ساده زیبا بود
کاش یه دوربین همرام داشتم























نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۳ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|






چند روز پیش داشتم به اینه نگا میکردم ... به مامانم گفتم وای من چقد شکسته شدم!!
مامانم خندید!...
خنده نداره!


دلم میخواد این اخر عمری برم تو یه باغ خنک گردو قران بخونم و صفا کنم ....
جایی که تلفن انتن نده....بعد از ظهراش زل بزنم به کلاغا و گردو بشکنم شباشم رادیو پیام گوش بدم تا خوابم ببره.....
صبا با یه عکس درددل کنم و انقدر نق بزنم که نیمروی ناهارم بسوزه ....بعدم مجبور شم نون خالی سق بزنم !


عصرا واسه کلاغای بیچاره ...گشته خزان نوبهار من ...و بخونم ....بعدم به یاد همه ی رفتگان! فاتحه بدم



اخ که چقد دلم واسه تنهایی و سکوت پاییز تنگ شده..................................











نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۳ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


فرار کرده ام از تو
به حکم وجدانم
شکسته قلب صبورت
بدان که میدانم!

نگفته بودی از اول
چه ارزو داری
کنون نمی شودم باور
انچه میخوانم

بگو بگو که دورغ ست
عاشقم باشی
به غیر تو . همه شاید!
من از تــــو ! !! می مانم!!!

تو و غرور تو و
اشک حسرت و خواهش ؟!
نه . خواب دیده ام این را
محال میدانم!

بخوان حدیث غمم را
به حـزن اوایت
تورا قسم به صدایت
نگو که می مانم




ــــــــــــــــــــــــــ


همین الان تایپش کردم! به مرور تکمیلش میکنم....
راستی شعر مرا میخوانی؟

 

نوشته شده در دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۳ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

.....
من روزي حدود نيم ساعت با اينترنت كار ميكنم...... بعضي روزها هم نميتونم اصلا وصل شم
اگر در سر زدن به وبلاگ دوستان قصوري از من سر زده اميدوارم من رو ببخشند
كوتاهي در.... انجام وظيفه .... و ... غرور كاذب.... دو مقوله ي كاملا مجزا هستند....از تمام دوستان ميخوام اگر از من خطايي سر زد حتما بهم گوشزد كنند....و نگذارند كه خداي ناكرده به كدورت ختم بشه.....در اينكه من كمي سهل انگارم شكي نيست...ولي خواهش ميكنم اگر قصوري از من سر زده به بزرگواريه خودتون ببخشيد....





يه روز سرد پاييزي ..... كه باز از غصه لبريزي
مي ياي با كوله بار غم ..... چه اشكا كه نميريزي
برام با گريه ميخوني .... پشيموني ... پشيموني
دلم ميريزه از حرفات .... اسيرت ميشه پنهوني

مژه ت وقتي كه با اشكات .... كنارم شونه شه بازم
بپيچه عطر احساست ....... دلم ديوونه شه بازم
ديگه طاقت نمي ياره ... دل كوچيك داغونم
اگر برگردي از قهرت ..... تورو ميبخشه ميدونم

خيالي جز تو با من نيست .... بيا قهرارو پرپر كن
دلم از سنگ و اهن نيست ... تو رو بخشيده .... باور كن ....


ملودي اين شعر رو دوست عزيزم خانم ملودي محمودي ساختن......
شعر رو كمي دستكاري كردم به پيشنهاد اقا اميد كه فكر ميكنم اينطوري بهتر شد
نوشته شده در شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۳ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


فکر نمی کردم از عهده ش بر بيام! در اينکه ادم منفی بافی ام و هميشه اول ناتوانایی هام رو شمردم شکی نيست ..... ولی امروز تازه فهميدم که عاشق تدريسم... وهیچ چیز اینقدر بهم ارامش نمیده.


هميشه فکر ميکردم قشنگترين حس وقتی به سراغم می ياد که ببينم دیگران حس واژه هامو از بر میکنن و باهاش خاطرات عاشقونه شون رو تو جاده های سبز زنده میکنن.....


تا اینکه چند روز پیش در مراسمی .... دختری هم سن و سال خودم جلو اومد و بعد از صحبت و اشنایی کوتاهی که با هم داشتیم گفت که شعرهای کتابم رو خونده..... سعی کرد من رو تشویق کنه ولی چیزی گفت که دردناک تر از سیلی بود برام .....گفت با این شعرات اشک ما رو دراوردی !


از اون روز هرچی مینویسم پاره میکنم.....
این شعرها اگر بازاری بود لااقل میتونست شاد کنه ! چه فایده ای داره گریوندن مردم؟!

...........................





امروز اولین جلسه بود ....... خیلی شیرین بود خیلی .... میخوام معلم بشم و یاد بگیرم که قشنگترین حس اینه که چراغی روشن کنم ..... حتی اگر نور این چراغ مثل دانش من ضعیف و بی مقدار باشه .






نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۳ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|






من میخوام روسرنوشت پا بذارم
اشکامو رو شونه هات جا بذارم
بین ما صدتا کویر حسرته
من می خوام به جاش یه دریا بذارم


ای زمونه غمارو یاری نکن
از دلای سنگ طرفداری نکن
باز تو دفترت بایه مداد سیاه
عشقا رو همرنگ بیزاری نکن











................
ملودی اين شعر و خيلی زيبا کار کردن...ولی من طبق معمول ترانه ش رو دوست ندارم....

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۳ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh