L'horizon imprenable





چه کسی پیدا خواهد کرد!
بعد تو
شاخه گلی را که میان مشتت پنهان بود؟*

شرممان باد
که ندانستیم فرق احساس گل سرخ و کلم را !*
نشنیدیم
دراین شهر پر از همهمه
اندوه قلم را !

کودکی رفت
گریخت !!!
از میان غم این مرثیه ها
مداحان
کرکس ها
حلواها
طعم گس خرماها
......

اینجا
تهران!
باز گم میشود ارام ارام

عکس یک کودک مستاصل پاک
اندیشه کنان

بی پژواک...





ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* اشاره به بخشهایی از اشعار حسین پناهی

:


1)..و برادرش زیرورو میکرد ...کیف ش را ...به دنبال ان چیز که در دل پنهان کرده بود..... تنها مادربزرگش دید گل سرخی را... در دست فشرده ی کتاب هندسه اش.... و خندیده بود......


2) اگر نمیدیدیم از کجا میدونستیم بوته ای که زیر پامون له میشه .... کلمه یا گل سرخ ؟

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۳ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|







DONT CARE ABOUT WHAT PEOPLE SAY!
BELIEVE IN YOURSELF
&
GO YOUR OWN WAY



respect is a name of a game
respect yourself and you never miss your aim
.........

ازین لالاییا زیاد میخونم که خوابم ببره
ولی کـــو خواب !!!؟


نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


به زبونت جرئت بده
به خاطر تحصیلاتی که باید کاملش کنی
به خاطر فرانسه ای که باید ادامه ش بدی
به خاطر همه ی نقاشییایی که نیمه کاره مونده
به خاطر همه ی ستاره های دنبالداری که توی اسمون قلبت سر میکشن
به خاطر داستانت که هنوز تمومش نکردی
به خاطر بالهایی که تازه میخوان از بیستمین شاخه پرواز کنن

به زبونت جرئت بده
بگو ......






ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ







به وبلاگ همه ی دوستانی که به من لطف داشتن در اولین فرصت سر میزنم .....

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|





برایت یک بغل ایینه چیدم
که وقتی امدی از دورها باز
جهانم پر شود از بودن تو
کنم با بال چشمان تو پرواز

نمی ایی چرا ؟ گلها که پژمرد !
چرا این بار اینقدر دیر کردی ؟!
نمی دانی فراموشی گناه است ؟
خیالم را کمی دلگیر کردی

چه تاریک ست این راهی که رفتی!
نه اوایی ، نه امیدی ، نه نوری
چه سنگین است بر من سرزنشها
زبانهایی که می گویند : ! کوری !

نه حتی سایه ای از دور پیداست
که من از او بپرسم وقت چند است ؟!
کدامین روزها اینجا نشستم!؟
تنیدم بر خودم تاری که تنگ است

هوا سرد است اما اشکهایم
کمی تب دار می ریزد به دامن
نگاهم سرد و اشکم داغتر شد
مگر از تو چقدر راه ست تا من ؟



تمام لحظه ها چشم انتظارم
واینجا می نشینم تا بیایی
تجسم میکنی لبخندها را
و اغوشی که بر من می گشایی..........



نوشته شده در شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


گفتی بارانی
ولی نباریدی
گفتی انسانی
ولی از رنجاندن نترسیدی ..........












نوشته شده در پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|






کدامین شعر را باید بخوانم
که رمز قفل قهرت باز گردد؟
نرنجانی دگر این خاطرم را
و امیدی دگر اغاز گردد !

تو هم می رانی این چشمان تر را !؟
همه درها به رویم بسته مانده
نمی بینم نگاهی را به دنیا
که من را از در لطفش نرانده

من اینجا پشت درهای سیاهم
پر از زنجیرم اما بی گناهم
تو را گم کرده ام در این هیاهو
تو را و چشمهایت را و راهم

بیا بگشا به رویم باز در را
به دنبالش هم ان اغوش و بر را
هوا سرد است ، من تب دارم امشب
نران من را و این چشمان تر را ..........


نوشته شده در چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۳ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|



As always when Venus was in trouble , she turned for help to her son , that beautiful winged youth whom some call Cupid and others love ,
against whose arrows there is no defense , neither in heaven nor on the earth .
Venus told him Psyche s wrongs , & as always Cupid was ready to do Venus bidding.
" Use your power , " she said , " and make the hussy fall madly in love with the vilest and most despicable creature there is in the world...." And no doubt he would have done ,
If Venus had not first shown him Psyche , never thinking in her jealous rage what such beauty might do even to the God of love himself !
As Cupid looked upon Psyche it was as if he had shot one of his arrows into his own heart !
He said nothing to his mother, indeed he had no power to utter a word !! and Venus left him with the happy confidence that he should swiftly bring about Psyche ,s ruin .......
What happened , however , was not what Venus had counted on .

Psyche did NOT fall in love with a horrible wretch ,
She did not fall in love at all !! still more strange , no one fell in love with her!
Men were content to look and worship
and then pass on to marry someone else......
Psyche , the all beautiful, sat sad & solitary ,
only admired
never loved.









...
................adapted from :The Greek Gods

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۳ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|



من ان قاصدکم
که بـهـــــار نگاهت زادم
بریدم از انچه که بودم
بال به راهت دادم...........







همه مرزها را در طلبت بشکستم
تو کجا هستی که به ان نرسیدم !؟





.............................

 

نوشته شده در دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۳ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|



من نمیتونم با دریا اشتی کنم !
حتی تو شعرام دریاهارو خشک کردم........

هر بار که می ریم شمال
این همه سبزمه الود
من و دیوونه تر میکنه
ولی به دریا که نگاه میکنم شوری ش دلمو میزنه!



بابا وقتی به خاکستریه دریا خیره میشه
دیگه تو چشماش قهر نیست
زخمش کهنه نشده ولی
دریا رو بخشیده.............







نوشته شده در دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|




هر وقت که از کلمات یک سیلی خوردم
یک درس گرفتم


وقتی یخ ویاس
میخوان چشماتو ببندن
گرمای سیلی
مرگ رو می رونه










هر وقت که سیلی خوردم
چشمامو باز کردم........................
....................................
.....................
........
..
.


نوشته شده در شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۳ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh