L'horizon imprenable



این پست رو در جواب ایمیل یکی از دوستان مینویسم........

به نظر من :
شاعر**
دروغگو نیست ولی میتونه بازیگر خوبی باشه ........



من میتونم تظاهر کنم به حسی که تا به حال نداشتمش
میتونم داستانی رو ترانه کنم که هرگز اتفاق نیافتاده
و این عمده ترین فرقش با دروغ اینه که قصد من فریب شنونده نیست
بلکه فقط تقسیم یه حس خوب یا تلخ با مخاطبه......... شاعر باید بتونه در قالب هر نقشی بره و باور پذیر بازی کنه.....


وباید عرض کنم بله ، هم دروغگو و هم بازیگر هر دو میتونن تاثیر گذار باشن.....


...................................


**
توضیح این که من با توجه به سابقه و تجربه م هنوز خودم رو شاعر نمیدونم......... این مطالب رو از زبان کسی نوشتم که الان فقط داره مشق شعرو ترانه میکنه و هیچ
ادعایی نداره.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


من
این خدا را با تو قسمت میکنم
باران
پس میشود گاهی صدایت مال من باشد ؟؟؟
........





ــــــــ 3 تا پله ؟
نه ! برو بالا

ــــــــــــــــــ 10 تا ؟
برو بالاتر
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ 100 تا ؟! 1000 تا ؟؟؟؟؟


برو بالاتر خیلی بالاتر ... برو اون بالا و بشین جای ماه!
این پایین پر از فانوسه ولی اون بالا فقط یه ماهه! برو بالا و بشین جای ماه....بذار انعکاس چهره ت بیفته توی دل دریا و رود و برکه.........


مهتاب دست و دل بازه ...... تصویرشو به همه ی ابای زلال هدیه میده.........
هم به دریا ...........
هم به یه کاسه ی کوچیک اب تو دستای یه بچه ی تشنه...

برو بالا ..... خیلی بالاتر .









.............


نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۳ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|



ازم خواستن که بقیه ی این رو ادامه بدم : من و یه خواهر کوچولو.... با موهای دم موشی........

گفتن ماجرای یه خواهرو برادره...... که به هم خیلی وابسته بودن .... داستان از زبان برادر نقل میشه ... و .....
فرصت خیلی کم بود و من هم سریع نوشتمش ... به خاطر همین زیاد خوب نشده.... ولی
موضوعش بامزه ست .



من و یه خواهر کوچولو .... با موهای دم موشی
تو کوچه های کودکی ....... شیطنت و بازیگوشی

حیاط سبز خونمون .... پر از صدای خنده بود
تو بازی قایم موشک .... همیشه اون برنده بود

خط خطی مشق شبم ..... کار خودش بود همیشه....
هیچکی به من نگفته بود ..... بچگیمون تموم می شه

نفهمیدیم چه جور گذشت !!! ..... بزرگ شدیم یواش یواش
تا که یه روز یکی اومد ...... یه دسته گل اورد براش

به شهر قصه پا گذاشت .... عروسکاشو جا گذاشت
پشت سرش پنجره ی تــنهائــیامو واگذاشت

.....
من و یه خواهر کوچولو .... با موهای دم موشی
گذشتیم از بچگیا ........ خاطره شد بازیگوشی ...


...

دوستـــــــــان .... لطفـــا اگــــــــر کــسی به جــــای مــــن براتــــون کامنــت گذاشت.... پاکـــش کــنیـــــد ......

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|





ترانه ی پریزاد قبل از اینکه یه مقدار تغییرش بدم اینجوری بود ....... :




ای پریزاد قشنگم ، همدم این دل تنگم
تورو بخشیدم عزیزم ، مگه من مثل تو سنگم ؟!؟

اون روزو یادم نمی ره ، که تو روبروم نشستی
پر کشیدم سوی چشمات ، ولی تو چشات و بستی !

تو می خواستی دل تنگم ، اگه عاشقه بمیره
من نخواستم اه سردم ..... دامن تورو بگیره

خورده تیکه های قلبم...... نکنه زخم کنه پاتو!
اه حسرتم نگیره...... روزگاری سر راتو !

پریزاد... گریه نکن چون ... راه ما از هم جدا بود
عشق ادم به پـــریـــزاد...... از همون اول خطا بود

شنیدم ، شهر پریها ... ادما رو را نمی دن !
من پری نیستم و می رم .... که تو رو به ما نمی دن

ای پریزاد قشنگم ...... گریه بسه بت سنگم!
تورو بخشیده عزیزم ....... دل تنگم ......دل تنگم....



عمدا اسم پریزادو انتخاب کردم .......که فقط تو بتونی اسم خودتو به جاش بذاری و بخونیش...طوری که وزنش خراب نشه...................


........چند ماه پیش اقای قدیانی تنظیمش کرد......






راستی خوشت می یاد ؟

..........................








نوشته شده در جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۳ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|



شعر (احساس سبز ) داستان یه بازیه قایم موشکه (باشک) ...از زبان یه دختر بچه......... نمیدونم چرا ولی این شعرمو با تمام کاستی هاش دوست دارم .............

در ادمه بخشیش رو میخونید :

...........

خوب حالا دخترک پنهان شده
پشت کاج سبز احساسش به تو
دوست دارد تا تو پیدایش کنی
تا بگوید رازهایش را به تو

باز پیدایش نکردی بی گمان !
گوش کن دارد به تو می خندد او
از صدای خنده اش پیداش کن
یا صدای ان النگوهای او

یک بغل گلهای وحشی چیده است
بوی گلها در فضا امیخته
دستهایش کوچک اند و گاه گاه
چند شاخه توی راهش ریخته

رد گلها را بگیر ، او را بیاب
قبل از انکه وقت بازی سر شود
زود پیدا کن مبادا دخترک
خوابش اید چشمهایش تر شود !

باز هم چشمان خود را بسته ای ؟!؟
قهر کردی یا زدنیا خسته ای
باز کن چشمان خود را باز گو
تو به دختر بچه ای دل بسته ای.






.......

راستی تو بازیه زندگی من سعی میکنم بیشتر بازیکن باشم تا توپ!!! به خاطر همینه که بهم میگن لجبازی! ..... یه چیزه دیگه داشتم فکر می کردم اگه واسه بازیه زندگی ..... وقت تلف شده در نظر میگرفتن ....... عمره همه 2 ،3 برابر میشد!

نوشته شده در جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۳ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|




هر انسانی قبل از اینکه دوست یا دشمن تو باشد معلم توست *


هیچ دوستی به اندازه ی نگـــار در زندگی من تاثیر گذار نبوده ...... و الهام یاداور خاطرات خوش دبیرستان خواجه عبدالله هست 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



چکید دوباره رو دلم ، اشکای من یکی یکی
این همه بغض و غصه رو جز تو برم بگم به کی ؟

چینی تنهایی من شکسته شد با نفسات
تو قاب قلبت جا شدم مثل عزیزترین کسات

تازگیا واسه چشام گریه رو کردن قدغن
مگه می شه گریه نکرد ؟! دلم گرفته گل من

کوچه ی بی حضور تو ، همیشه بن بست غمه
تو اونی که ساده نرفت ، از دل من ، مثل همه .......

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۳ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


اگر با من نبودش هیچ میلی
چرا جام مرا بشکست لیلی ...؟!










این سکوت من و خفه می کنه.... ارامش قبل از طوفانه... بزرگترین اشتباهی که بهش عادت کردم ثبت احساساتم بوده .... دیشب یه ترانه گفتم( جام شکسته ) که به خاطرش هیچ وقت خودمو نمی بخشم................ نوشتن چه عادت بدی شده!....... مخصوصا وقتی نوشته های ادم و دیگران بخونن و سکوت کنن اونم درست وقتی که ازشون انتظار سکوتو نداری........ راستی راستی هذیون بود ، کاش پاره کرده بودمش ..... اونقدر ترانه هام عریان شده که شوکه شد....این ارامش قبل از طوفانه .... از فردا می ترسم....

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|



چقدر دوری ! از جاده هایی که مرا به اینده می برند...
و ترن هایی که مرا از گذشته می کوچانند

این چند پله ی اخر را
بدو!
که دستهایم منتظرند....


خدا کند روزی که باورت خواهم کرد
تو در کنارم باشی
انچنان بی پروا، که از عریانی کلامت به خود بلرزم
انچنان گرم ، که از تب نفسهایت بسوزم
و انچنان نزدیک که از نوازش پلک هایت بمیرم


مرگ در اغوش پرعطش تو
مثل خواب در دریاست
می خواهم باورت کنم
بیا
ای محال نزدیک من
بیا

..............






@};-

نوشته شده در جمعه ٥ تیر ۱۳۸۳ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


بخشی از شعر (جای خالی من )
بهار 82


....

در بهار سبز چشمانت
شاپرکهای نگاهم را
دور فانوس درخشان خیالت بال و پر دادم

ولی افسوس سوزاندی نگاهم را
بهارم را
و رقص بالهایم را

و در خوابم به شهر سنگی قلبت سفر کردم
ندیدم نام من
شهزاده ی شهر دلت باشد
تو بشکستی خیالم را
و خوابم را
دل پر درد و اهم را

دویدم سوی لبخندت
ولی در سایه ها گم شد
سراب بودن با تو
چو جادویی که باطل شد

تو گریاندی نگاهم را
بهارم را
و بغض بی صدایم را...........
.......

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۳ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


مروارید میگه با توئه! ولی تو سکوت کن!
میگم : اخه اگه با منه باید ازش تشکرم کنم!!!!باید از کارش تعریف کنم

میگه اگه بعد از اون خداحافظی جوابشو بدی یعنی با دست پس زدی با پا پیش کشیدی!






چشمامو می بندم........گوشامم میگیرم.......دیگه حرفم نمی زنم......


من اذیتش کردم؟؟؟؟؟فقط می خواستم با احساساتش بازی نکنم! نمیخواستم منو باور کنه!......وقتی راحت رفتی به شهر شعر یه نفر به خوابشم میری.......به قلبشم ....


من میخواستم شروع نشده تمومش کنم ...فقط به خاطر خودش.....
عمدا رنجوندمش.....که راحتتر فراموش کنه
بذار از من بیزار بشه......



ای دل ببین که زیر پاهاشون شکستی!
بازم تحمل کردی و چشماتو بستی
پرهاتو بخشیدی به ادمهای بی دل
حالا همه رفتن تک و تنها نشستی...

نوشته شده در دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh