L'horizon imprenable




الان که داشتم شعرقبل و میخوندم دیدم یه قسمتیش رو جا انداختم!

انکه گفتی که به دادت برسم ، راست نبود؟!...
(عطر عریان کلامت از نرگس احساس نبود؟!؟)


این هم ادامه که خواسته بودین..ممنون از لطف همه ی دوستان ....باز هم شرمنده که وقت گیر و طولانیه.......لطفا اف لاین بخونید....یا اینکه از خیرش بگذرید........این شعر حالت داستان داره نمیشه بقیه ش رو نگفت! البته بعضی قسمتا ش معره !....زیاد نباید توقع داشت! من واقعا بی تجربه ام در زمینه ی شعرو ترانه......
...........



...........

خسته ام از دنیا
خسته ام از رویا
از امروز
از فردا

اشکهایم این بار هیچ نمی بارد از ابر دلم
من دگر خسته و بشکسته تر از انم
تا گریه کنم

بی هدف می پرسم :
(( پس چرا میخواهی بی من بروی؟))


از نهادم بر می خیزد اه سردی
او به من می نگرد با دردی
ونیازی در چشمانش می جوشد
که طلب می کند از من
باور کنمش


باز می گوید برایم غمناک:

من نمی خواهم جدایی را
حس تنهایی را!

من نمی خواهم فروغ چشمانت را بگیرم
با نگاهی تلخ

و گل شیرین لبخند تو را پژمرده سازم با صدایی تلخ

شاپرکهای نگاهت را بسوزانم ، به اهی تلخ
تو می تابی و من
چون سایه می رقصم
به دنیای سیاهی تلخ


من همه تلخی و تو شیرین ترین لبخند دنیایی
من به غربتها گره خوردم
تو اینجایی!

چسان خودخواه بودم من
که می پنداشتم با این همه تلخی
به تو طعم بهاری را
نشان رازداری را
هدیه خواهم داد....!


بدان من می روم با کوله باری از ندامت ها
تنم می سوزد از داغ نبایدها و بایدها
واین تنها برای توست
بدان هرگز نمی خواهم جدایی را
ولی افسوس و صد افسوس
این تنها برای توست..........




دو دستش را زمن ارام می گیرید
و رنگ چشمهایش در نگاهم باز می پیچد
نگاهامان گره خورده!
دلم بیچاره
می میرد به ارامی
و روح مرده ی قلبم
سوار بال اهم
می رود در اسمانهای کمی ابی!.....

نگاه من اسیر جذبه های او
گرفتار نگاه او
به خود می گویم: (( این فرجام کار ماست می دانی!؟!
و او هم نیست از ما
می رود
بازم تو می مانی!..))


هزاران حرف ناگفته
کزین پس دفن میگردد
میان ما!

و من اشفته و درمانده و تنها
به او با طعنه می گویم
(( همه گفتند خامم من
ولی اه از فریب تو!
و اه از این دل ساده
و چشمان غریب تو! ...))

به من ارام می گوید


مرا باور کن ای خوبم
دگر چیزی نمیگویم
ولی باید گذشت از انچه می دیدم
و می بینم
و میخواهم..........




دگر چیزی نمی گوید
و من ارام می لرزم
و اشکم انچنان چشمان داغم را به بر دارد
که جایی را نمی بینم
نه او را
و نه دیگر چشمهایش را
و حتی خاطراتی را
که نقاشی کشیدم با صدای او
نمی بینم دگر
اری نمی بینم

غرورم با صدای لرزش اشکم
به پیش پای او
در خاک می افتد
تنم بار دگر در ان بهشت پاک می افتد


و من در حسرت انم
که او تنها برای خاطر من
می برد از من
کنون از این خودم
بیزار بیزارم
و او تب کرده و من نیز تب دارم

به او ارام میگویم : ((خداحافظ))

و در اندیشه ی انم
که او این بار خواهد گفت خداحافظ نگو
گرچه امیدی نیست بر دیدار
خداحافظ نگو ای تکچراغ شامهای تار
ببخشم تا بمانم تا ابد در شعرهای تو
پشیمانم و می سوزاندم قهرو وداع تو..........

ولی او هرگز اینها را نمیگوید
نگاهش چشم مشتاق مرا دیگر نمی بیند
نمی جوید ، می گوید که :

می دانم چه کردم با تو و
بخشش نمی خواهم
تو بودی ان که می گفتی
خداحافظ
نبودم انچه می دیدی
نبودم ان که می گفتی........................
....................................................


نمی دانم چرا او می رود اما
دگر از من صدایی بر نمی خیزد

و رعدی از من و اوعکس می گیرد
ولی ابری نمی گرید
بارانی نمی ریزد
دگر هم برنمی گردد که من او را ببینم با نگاهی سیر
کمی دیر است ، اری دیر

برای دیدن و عاشق شدن دیگر مجالی نیست
و می دانم دروغ است انکه میگویند:
اگر عشقی بود دیگر محالی نیست


و اکنون می شوم تنها
و او دست غریب سرنوشتش را گرفته می رود انجا
برایم یادگاری می گذارد
حرفهایش را ، رد پایش را
وخونی را که از او هر قدم بر ره چکیده
من این را خوب می دانم
دل او بی گمان از من بریده
از خس و خار نگاه من!


کنون
از این خودم بیزار بیزارم
و او تب کرده و من نیز
تب دارم....................................................................

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|



طولانی ترین شعری که تا به حال گفتم ................. عنوانش هست : توهم از ما نبودی.................. ( یکی از دلایل انتخاب این اسم علاقه ی من نسبت به صدای فرهاد و شاید تراته های شهیار قنبری باشه .............)


بخشی از این شعرو براتون می نویسم............... چون طولانیه پیشنهاد میکنم اف لاین بخونیدش :


تو هم از ما نبودی.........


من به او می گویم :
(( تو چرا بار سفر می بندی؟))

به نگاه خیسم می خندد

(( و چرا از من و این خاطره ها دل کندی؟؟!؟..........))

راه چشمش را بر من می بندد

من به او می گویم :

(( بی تو شبهای دلم غمگین است
این غم تنهایی
بر دلم سنگین است
تو که باشی شعرها شیرین است
خوابها رنگین است ..................))


او به من مینگرد
در گلویش بغضی ست
یا غمی دیرین است

باز می دزدد نگاهش را ز چشمانم....

من به او می گویم :
(( عهدمان یادت نیست؟؟
من و تو باید دنیامان را ................))

او به من می گوید :


کاش دنیایی که در ان پیکر ما همچو مرداری
میان باتلاق حسرتش بارنج پوسیده
مثل دنیایی که در ان پیچک دلهای ما
روییده عطر الود
زیبا بود !



من به او می گویم :
(( چشم بگشا
قلبها پر شورند
زشتی ها دورند
دستها پر مهرند
چشمها پر نورند.......))
او به من می گوید :


من ندیدم مهری ، ......... عشقی ........ لبخندی !
تو چه؟؟! دیدی ؟!؟


((اری ))!
من به او می گویم :
(( تو خودت زیبایی !
انچنان پر شوری
که بدان گرمی چشمانم را ،
از تو می گیرم
انچنان پر مهری
انچنان زیبایی.......))

او می گوید:



من نقابم زیباست
پشت این صورتکم زیبایی چندان نیست
چهره ام خندان نیست
پشت این صورتکم پنهانم
و دروغ است دروغ،
شعله ی چشمانم.........


من از او می پرسم :
((تو چه گفتی به دروغ ؟!))
لحظه ای را به سکوت
هر دو مان منتظریم
من از او بار دگر می پرسم :
(( تو چه گفتی به دروغ ؟!!
قلب تو بسته به چشمانم نیست؟!
و پناه دل باران زده ات
چتر مژگانم نیست!؟
انکه گفتی که به دادت برسم ، راست نبود؟!.....))

او به من غمزده میگوید باز



هر چه گفتم از تو
از دلم بر می خاست
قلب من شعر تو را ، مهر تو را خواهد خواست
تو همانی هستی
که به من پیوستی
غربتم را دیدی ، اما دل بستی....
گرچه قلبم متروکه ی یک حادثه بود
بر جان سوزم
بی عاطفه بود
تو همانی هستی
که به من خندیدی
گرچه باغ دل من سیب نداشت
اسمان قلبت اما ،
مه تردید نداشت...........


من به او می نگرم
نگرانم ،اما
برلبم نام قشنگش میخندد باز
می گویم : (( هر چه گفتی به دروغ
غیر احساساتت
من تو را می بخشم
هر که میخواهی باش
هر که خواهی باش
تا زمانی که مرا دوست بداری من هم .........))

نگران می گوید :
باید بروم !



من کمی می رنجم
(( به کجا خواهی رفت ؟!))
او به من می گوید :


هیچ گاه هیچ نگاهی چون تو
دل غمبار مرا شاد نکرد
هیچ کس چون تو مرا در غم و شادیهایم یاد نکرد
حس گرمی دارم
که ز خورشید وجود تو شکفت
رازهایی به دلم سنگین است
که نمی باید گفت..........


بار دیگر دستم را می گیرد
بهتم را
از نگاهم خوب می خواند
دستهایم سرد است
همچو اول باری که دو دستم را در دست گرفت
و نگاهم سرد است
همه دنیا تاریک
همه جا پر درد است....................


..........






ــــــــــــــــــالبته ادامه داردـــــــــــــــــــــــ
-------------- شرمنده اگه خسته شدید ---------------

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۳ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


گاهی اوقات کوچکترین مسائل باعث دلخوری و رنجش خاطر میشن ..... اینجور مواقع من سعی میکنم هذیونامو بنویسم.........



تا حالا کسی رو دیدین که عاشق یه عکس بشه!؟ (البته عاشق صاحب عکس !)

در واقع عاشق یه ژست ، عاشق یه نگاه ، عاشق یه لحظه
یعنی عشق به اندازه ی یه نفس! البته اگه اسمش عشق باشه!!!!!!!


تازه تو هزار جور ژست بلدی بگیری !! اومدیم و طرف از اونجا پاشد اومد وسر گرفت....اگه بعدها فهمید که از بقیه ی ژستات خوشش نمی یاد ....... اونوقت چی ....؟

همه ی اینا به کنار، خودت چی میشی؟ دل خودت ؟؟! تو که روحتم خبر نداشت!


اینجوری انگار که یه نفر از پشت ویترین بهت نگاه کرده باشه .......
انگار که عکستو تو یه ژورنال دیده و سفارش داده....
انگار فقط به اندازه ی یه جرعه تشنه ست!

یعنی همه ی فصلای خوندنیتو بی تفاوت ورق زده.... خواسته بهت بگه اول و اخر توام مثله بقیه ی مرغایی که باید سرشونو برید! پس زیادی بال بال نزن ...... شلوغ نکن ....
...


این میشه که مجبور میشی بگی انتن نمی ده و قطع کنی!
بعدشم دیگه در دسترس نباشی.......






ما گمشده در قعر دو دنیای جداییم
هر چند که در عالم خود نیز غریبیم
در چشم من و تو رخ مهتاب یکی نیست
این گونه بیندیشیم و خود را نفریبیم



................................................................................................................

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۳ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


قسمت هایی از شعر ((غربت سرد))........................صفحه 49............خرداد1382






اینجا در تقویمم
اخرین ماه بهار است ولی
پشت این پنجره ها پاییز است

پشت این پنجره ها
عابران بی لبخند
بی پرسش
بی تماشا حتی
می گریزند ز هم.............

.....
اخرین ماه بهار است ولی
برگها می ریزند
چشمها میسوزند از سیلی باد


خیره می مانم بر ژست کلاغی تنها
و نفسهایم در حسرت یک قاصدکند..............

اخرین ماه بهارست
ولی
باز هم
در دل من
پاییز است...




نوشته شده در یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸۳ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


چرا من هستم ولی تو دیگه نیستی؟...

منم می خوام نیست بشم .....مثل تو.....اخه جایی که تو هستی ، همه چی هست....

اگه بگم می خوام بیام پیشت ....می یای پیشوازم ؟... با یه دسته گل سفیدو بنفش! !؟....با یه بندانای مشکی...بی ساعت.





دیر اومدم ، وقتی رسیدم.... رفته بودی
دیدارمون شد تا قیامت ، گفته بودی

وقتی رسیدم توی سرمای تن خاک
اروم و خوشبو مثل گلها خفته بودی....





...............

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۳ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|



وقتی خداحافظی نمی کنی ... یعنی زود برمی گردی ... قبل از اینکه قند حضورت تو دهنم اب شه ... قبل از اینکه دلم بخواد پلک بی حوصله گی بزنه..... قبل از اینکه ساعتم و دست کاری کنم.....قبل از اینکه دلتنگی م بخواد به عکست زل بزنه.....قبل از اینکه اشکم بخواد پیرهنت و.................... اخه چقدر واسه دلم از این قصه ها تعریف کنم ؟....سرش گرم نمی شه !!......کجایی؟



راستی شعر (( وقتی که گفتی نرو )) اینجوری تموم می شد.....حیف شد که اخرش اجرا نشد.....


من و ببخش عزیزم ، اگر دلت شکسته
اگر که غربت امشب ، تو دل به جات نشسته

بدون دلم گرفته ، بدون هواتو کردم
من اون مسافرم که

یه روزی برمی گردم.




(چراغ مسنجرم واسه قشنگی روشنه....بی خودی دعوا نکنین...!..)

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۳ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ توسط مونا برزویی|


اینم هذیونه تا شعر همین الان نوشتمش....... چون اصلا نفهمیدم چی نوشتم!......ایراداشو بگید.




بیزارم از چشمهایی که به من می درخشند
بیزارم از بوق ماشینهای حریصی که ارامش یک پیاده روی ساده را از من می دزدند
بیزارم از لبهای شهوت
از چشمهای دروغ
ازباتلاق شانه هایتان

میخواهم مثله نعنایی تنها
کنار پله ها برویم
کجاست دستان شیرین مادربزرگم
که مرا ببوید و بر دامانش بخواباند و لای روسری اش گره بزند!


صداتان
طعم سیگار می دهد
من ماههاست رژیم سکوت گرفته ام
باد
قبل از شما
مرا خواهد برد.




نوشته شده در چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۳ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh