L'horizon imprenable



(بخشی از شعر صدا کن مرا ....
my favourite



...........
تو اما از دل من هم گسستی
تمامه خوابهایم را شکستی
نگفتی شاید او دلبسته باشد!
نکردی رحم و پلها را شکستی

ندیدی اشکهایم بی قرارند؟
ندیدی سالهایم بی بهارند؟
نگفتی شاید او بی من بمیرد!
ندیدی دستها چشم انتظارند!؟

نمیدانم که یادت هست ایا؟!
که گفتی با تو ام دنیا بهشت است
چرا پس با بهشتت قهر کردی؟!
نگو این عادت و طبع سرشت است

نمی دانی به راهت چشم بستم؟
ز قیدو بند دنیا هم گسستم
همه گفتند ...عادت میکنی باز
من اما دل به لبخند تو بستم

بیا ثابت کن اینها وهم دارند
هنوزم چشمهایت رحم دارند
بیا ثابت کن این چشمان خسته
درون قلب پاکت سهم دارند

نمی دانم که یادت هست یا نیست!!؟
که قلبم این چنین ازرده از چیست!؟
نمی خواهم بدانم در دل تو
کنار نام من یک خط خالیست! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
..............................................

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|

وقتشه از خودت بپرسی:ثقل زمین کجاست؟؟من در کجای زمین ایستاده ام؟!؟

برداشتنه اولین قدم همیشه سخته...ولی باید شروع کرد!پارسال اواخره اردیبهشت ماه ،یهو تصمیم گرفتم اولین مجموعه ی شعرامو چاپ کنم...برای یه دختره نوزده ساله ی بی تجربه و لجباز مثه من،تحمل زورگوئیای انتشارات و سانسورای وزارت ارشاد خیلی سخت بود...ولی به خیر گذشت....اسمه کتابمو گذاشتم

چشمهای نادیده



باورش سخته ولی وقتی کتابم چاپ شد حس کردم دنیام و ادمایی که میشناختم کاملا عوض شدن...عکس العمله اطرافیانم واقعا برام تازگی داشت...گاهی انقدر دلگرم کننده،که میموندم در مقابله این همه محبت چه کنم...وگاهی با دیدنه بعضی رفتارها تندیسهای نقره وطلایی ای که در ذهنم از بعضی ها ساخته بودم کاملا فرو میریخت...چاپ این کتاب مثه یه صافی عمل کرد که فقط دوستانه واقعیم رو نگذروند


خوشحالم که تندیسهای دنیای جدیدم همگی واقعین...خوبه گاهی وقتا سیاه-لشکرارو بتونی از نقشای اصلی تشخیص بدی واز سکانسای مهمه زندگیت مرخصشون کنی



بگذار که این خفته دلان طعنه زنندم
رسوا کنم این دل که سر دار برندم
من روی تو را دیدم و دستم ببریدم
بگذار به این جرم که کردم، بکشندم

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|



دلم تنگ و
خیالم تنگ
برایم تنگتر دنیا


نمیدانم چه کس امشب
چنین ازرده قلبم را
!

صدایت میکنم
اما
صدایم باز میگردد

نگاهت سنگ و
قلبت سنگ
شکستی راز چشمم را

نوشته شده در جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۳ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


به خود میگویم (( این فرجام کار ماست!!..... می دانی!!؟؟
و او هم نیست از ما
می رود
بازم تو می مانی........))

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳۸۳ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط مونا برزویی|


Design By : Mohsen Sh